امروز : پنج شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۷

زندگی نامه آلبرت اینشتین – قسمت اول

 

زندگی نامه آلبرت اینشتین – قسمت اول :

 

معلم مدرسه، آلبرت اینشتاین را که حتی ساده‌ترین چیزها را نمی‌فهمید شاگردی کودن می‌دانست و او را به همین دلیل تنبیه می‌کرد. اما در اصل او تا به درستی کلمات اطمینان نداشت، سخنی نمی‌گفت. آلبرت پدر و مادر خوب و مهربانی داشت و در کنار آن‌ها احساس راحتی می‌کرد. وقتی بچه‌ها بازی می‌کردند او گوشه ای آرام می‌نشست و فکر می‌کرد. گردش در طبیعت را دوست داشت. او عاشق این بود که ساعت‌ها آرام و بی صدا به امواج کوچک سطح دریاچه یا ستارگان آسمان خیره شود.

 

پدرش معتقد بود که سکوت او به خاطر تفکر است و همیشه از او دفاع می‌کرد و می‌گفت او روزی یک پروفسور خواهد شد! او اسباب بازی بچه های دیگر را دوست نداشت. ساعت‌ها با برگ درختان بازی می‌کرد یا به حرکات مورچه‌ها خیره می‌شد. موقع بیماری بسیار مظلوم‌تر می‌نمود. یک بار وقتی سرماخوردگی شدید داشت پدرش، هرمن، برای او یک قطب نما خرید. آلبرت عاشق عقربه جادویی این قطب نما شد و این شروع انبوه پرسش‌ها از پدر و عمویش در مورد این سرگرمی جدید بود. جیکاب اینشتاین عموی آلبرت، مهندس بود و با پدر آلبرت یک مغازه الکتریکی داشتند.

 

آلبرت با داشتن قطب نما، برای اولین بار متوجه شد که در طبیعت چیزهایی هست که نه تنها دیده نمی‌شوند، لمس نمی‌شوند؛ بلکه خیالی و تصوری هستند. عمو جِیک (جِیکاب) به او گفته بود که آن عقربه تحت اثر چیزی حرکت می‌کند که در فضا نیست. قطب نما عزیزترین و سرگرم کننده ترین اسباب بازی او شد. این قطب نما دروازه ورود او به جهان دانش شد.  آلبرت در سن ده سالگی به لویت پولد جیمنازیوم وارد شد. در آلمان، جیمنازیوم نام مدرسه ای مقدماتی است که هر فرد، برای ادامه تحصیل و ورود به دانشگاه، باید گواهینامه فراغت از تحصیل در آن را داشته باشد. آلبرت دوره مدرسه ابتدایی را با کم‌ترین معدل قبول شده بود. در این زمان به نظر می‌رسید که او نمی‌تواند دوره مقدماتی را طی کرده و وارد دانشگاه شود.

 


 

مدرسه برای آلبرت سخت‌تر و سخت‌تر می‌شد. او مجبور بود زبان لاتین و یونانی بیاموزد؛ در حالی که نه زبان آن را داشت که به یک زبان خارجی سخن گوید و نه رغبت آن را که دستور زبان را حفظ کند. از تمرین و مشق دانش آموزان متنفر بود. به نظر او نوشتن مکرر قوانین و تکرار آن‌ها کاری بیهوده بود. او با درس تاریخ میانه ای نداشت و نمی‌فهمید که چرا باید این همه روز و ماه و سال را یاد گرفت، چون این اطلاعات در کتاب‌ها یافت می‌شد و نیازی به از بر کردن آن‌ها نبود.

 

آلبرت یک بار از عمو جیک پرسید جبر چیست؟ او پاسخ داد: جبر یک علم لذت بخش است. ما به شکار حیوان کوچکی می‌رویم که نامش را نمی‌دانیم؛ بنابر این آن را ایکس می‌نامیم و هنگامی که شکارمان را زدیم، ناگهان نامش را به خاطر می‌آوریم. زمانی که دانش آموزان هنوز بر سر یک جمع ساده گیج بودند، آلبرت مفهوم ایکس را در جبر می‌فهمید. او عاشق مطالعه بود. مجموعه کتاب‌های ساده «برنشتاین در علم طبیعی» در باره حیوانات، گیاهان، ابرها، شهاب‌ها و آتشفشان‌ها مورد علاقه او بودند.

 

آلبرت علاقمند هندسه، ریاضیات و موسیقی بود. مادرش به موسیقی علاقمند بود و موسیقی دانان آماتور را هر هفته به خانه دعوت می‌کرد. آلبرت در سن شش سالگی ویالونی از مادرش کادو گرفت. کسی که باعث شد او کتابخوان شود، پروفسور روئس استاد ادبیات کلاسیک بود. آلبرت در آخرین سال جیمنازیوم بود که شنید مغازه الکتریکی ورشکست شده است. پدر و مادرش به شهر میلان در ایتالیا رفتند و آلبرت را به یک پانسیون شبانه روزی در شهر مونیخ سپردند. او از بس از معلم‌ها سوال می‌کرد دیگر احترامی پیش آن‌ها نداشت. بنابراین بعد از شش ماه گواهی دکتر گرفت و نزد والدینش به میلان ایتالیا رفت…

 

 

 

♥ عاشق یادگیری باشید ♥

LoveLearning.ir 

 

 

 

لینک کوتاه :http://lovelearning.ir/?p=2049


bool(false)
Scroll Up