امروز : دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۷

زندگی نامه آلبرت اینشتین – قسمت دوم

 

زندگی نامه آلبرت اینشتین – قسمت دوم:

 

آلبرت ایتالیای زیبا را بسیار دوست داشت. او از این که پیش خانواده‌اش برگشته خیلی خوشحال بود. مادرش پاولین به او رسیدگی کرد تا وضع جسمی و روحی‌اش خوب شد. هر کجا می‌رفت با خود کتابی داشت. قدم زدن بزرگ‌ترین تفریح او بود. او چنین می‌پنداشت که گردش، نزدیکی به طبیعت است. حتی عجایبی که ساخته دست بشر بود توجه او را جلب می‌کرد.

 

در میلان آلبرت تابلوی شام آخر اثر لئوناردو داوینچی را بر دیوار کلیسا دید و از زیبایی آن تعریف کرد اما متذکر شد که رنگهای شگفت انگیز داوینچی از بین رفته‌اند. مادرش آن را نتیجه گذشت زمان دانست ولی آلبرت گفت: «بسیاری از تابلوها با این که سالیان درازتری از عمرشان می‌گذرد هنوز روشن و واضح هستند. به نظر من داوینچی آزماینده بوده و جنبشی جدید به راه انداخته و رنگهای تازه و امتحان نشده را بکار برده چون دانشمند بوده و کوشش داشته به ناشناخته‌ها دست یابد.»

 

فردای آن روز آلبرت به قصد پیدا کردن ناشناخته‌ها، پای پیاده به سوی جنوب حرکت کرد. از جلگه لومباردی به جنوا و سپس پیزا و فلورانس رفت. او در بین راه برای استراحت چادر می‌زد. وقتی به خانه برگشت، اخبار بدی در انتظارش بود. کار پدرش بار دیگر با شکست مواجه شده بود و آن‌ها باید به شهر پاویا در ایتالیا مهاجرت می‌کردند.

 


 

آلبرت قصد داشت در پاویا آموزگار شود ولی مدرکی برای انجام این کار نداشت. والدینش او را نزد یکی از افراد فامیل در زوریخ فرستادند تا در دانشگاه پلی تکنیک فدرال سویس درس بخواند. آن‌ها به سختی پول اندکی برای پسرشان می‌فرستادند. آلبرت در امتحان ورودی رتبه خوبی نیاورد اما رتبه دروس فیزیک و ریاضی‌اش بسیار خوب شد. رییس دانشگاه او را راهنمایی کرد که قبل از هر چیز به مدرسه مقدماتی آراو برود.

 

در این مدرسه بود که آلبرت عاشق مدرسه شد چون از مشق و انضباط شدید خبری نبود. مدتی در خانه استادش پروفسور وینتلر اقامت گزید. در مدت اقامت با پروفسور وینتلر و خانواده‌اش بیشتر جذب موسیقی و پیاده روی شد. نظرش درباره این خانواده بسیار خوب بود چنان چه سال‌ها بعد خواهرش با یکی از پسران وینتلر ازدواج کرد.

 

 

در مدتی کمتر از یکسال آلبرت دیپلم گرفت و وارد دانشگاه پلی تکنیک زوریخ شد. او دیگر علاقه ای به ریاضی نداشت ولی می‌دانست شدیدا علاقمند فیزیک است. تنها سرگرمی‌اش در این ایام غیر از درس فیزیک، موسیقی بود. گاهی که پولی پس انداز می‌کرد به کنسرت می‌رفت. در دانشگاه دوستی به نام مارسل گروسمن  پیدا کرد که شاگرد منظمی بود و در طول چهار سال دانشگاه جزوه‌هایش را در اختیار آلبرت گذاشت. آلبرت با وجود این جزوه‌ها توانست دانشگاه را به اتمام برساند. او در پایان سال تحصیلی با دختری مو مشکی به نام میلوا ماریتچ دانشجوی رشته علوم اهل صربستان ازدواج نمود.

 


 

در بیست سالگی آلبرت تبعه سویس شد. چون درسش به اتمام رسیده بود دیگر پولی از خانواده‌اش دریافت نمی‌کرد. او مایل بود استادیار دانشگاه شود ولی پست مربوطه خالی نبود. علاوه براین، استادان قدیمی راضی نبودند یک جوان یهودی در کنار آن‌ها باشد. آلبرت مدتی در یک مدرسه فنی جانشین استاد فیزیک شد. در ابتدا شاگردان کلاس او را مسخره می‌کردند ولی وقتی استاد دایمی خودشان برگشت آن‌ها بسیار متاسف بودند.

 

پس از آن معلم خصوصی دو پسربچه شد ولی این کار را هم از دست داد. پدر مارسل گروسمن در اداره ثبت اختراعات شهر برن سویس برای او کار پیدا کرد. هنگامی که شخصی درخواست ثبت اختراعش را داشت، شرح فنی آن را به همراه طرح‌ها و نقشه‌ها به این اداره می‌فرستاد و آلبرت باید آن را بررسی می‌کرد و اگر براستی اختراع ارزشمندی بود می‌بایست آن را به زبان غیر فنی بنویسد.

 

آلبرت از زندگی زناشویی و کارش راضی بود. او در منزل جلسات علمی می‌گذاشت. «فرضیه نسبیت» در همین ایام به ذهنش رسید. اولین و دومین پسرش، آلبرت کوچک و ادوارد به دنیا آمدند. او بچه را در کالسکه می‌خواباند و به گردش می‌برد و در همان حال به تفکراتش ادامه می‌داد.  در سال ۱۹۰۵ چکیده عقایدش را در مورد بعد و زمان برای یک مجله فیزیک فرستاد. پروفسور ماکس فون لاو به دیدارش آمد و او را به جمع دانشمندان بزرگ اروپا در کشور اتریش دعوت کرد. آلبرت در این جمع شرکت کرد و از آن پس مشهور شد. آلبرت در کنار کار در اداره ثبت اختراعات شهر برن، در دانشگاه برن نیز تدریس می‌کرد. او در سن بیست و سه سالگی دانشیار استادی دانشگاه زوریخ شد…

 

 

♥ عاشق یادگیری باشید ♥

LoveLearning.ir 

 

 

 

لینک کوتاه :http://lovelearning.ir/?p=2091


bool(false)
Scroll Up